ع. کرمی سه شنبه 26 اسفند 1393 09:06 ق.ظ نظرات ()
تشرف خدمت امام زمان

حاج ملا هاشم صلواتى سدهى مى فرمود:در یـكـى از سفرهایى كه به حج مشرف مى شدم , شبى از قافله عقب ماندم به طورى كه نتوانستم خـود را بـه ایشان برسانم و در آن بیابان(صاحب قضیه اسم آن جا را مى گفت ,ولى ناقل فراموش كـرده است) گم شدم.

اگر چه صداى زنگ قافله را مى شنیدم , ولى قدرت نداشتم كه خود را به آنها برسانم.
خلاصه در آن شب گرفتار خارهاى مغیلان هم شدم.
لباس ها و كفش هایم پاره و دست و پایم مجروح شد به طورى كه قدرت حركت نداشتم.

با هزار زحمت كنار بوته خارى ,دست از حیات شستم و بر زمـیـن نـشستم.
از بس خون از پاهایم آمده بود, خسته شده بودم و پاهایم حالت خشكیدگى پیدا كـرده بودند.
از طرفى به خاطر عادت داشتن به اذكار و اوراد, مشغول خواندن دعاى غریق و سایر ادعیه شدم.
تا نزدیك اذان صبح كه ماه با نور كمى طلوع مى كند و اندك روشنایى در بیابان ظاهر مـى شود, در همان حال بودم.
در آن حال صداى سم اسبى به گوشم خورد و گمان كردم یكى از عـربـ هـاى بـدوى اسـت , كه به قصد قتل و اسارت و سرقت اموال باز ماندگان قافله آمده است.
از تـرس سـكوت كردم و در زیر آن بوته خار خود را از سوار مخفى مى كردم , اما او بالاى سرم آمد و به زبان عربى فرمود: حاجى قم.
از ترس جواب نمى دادم.
سر نیزه را به كف پایم گذاشت و به زبان فارسى فرمود:هاشم برخیز.

سـرم را بـلـنـد نمودم و سلام كردم.
ایشان جواب سلام مرا دادند و فرمودند: چراخوابیده اى؟ چه ذكرى مى گفتى؟ جریان را كاملا براى او شرح دادم.
فرمود: برخیز تا برویم.
عرض كردم : مولانا, من مانده ام و پاهایم به قدرى از خارها مجروح شده كه قدرت برحركت ندارم.
فرمود: باكى نیست.
زخم هایت هم خوب شده است .
به سختى حركت كردم و یكى دو قدم با پاى برهنه راه رفتم .
فرمودند: بیا پشت سر من سوار شو.
چون اسب بلند و زمین هم هموار بود, اظهار عجز نمودم .
فرمود: پایت را بر روى ركاب و پاى من بگذار و سوار شو.

پـا بـر ركـاب گـذاشـتم و دستش را گرفتم .
از تماس دستش , لذتى احساس نمودم كه دردهاى گـذشـتـه را فـراموش كردم و از عبایشبوى عطرى استشمام نمودم كه دلم زنده شد, اما خیال كردم كه یكى از حجاج ایرانى مى باشد كه با من رفیق سفر بوده است ,چون بیشتر صحبت ایشان از خصوصیات راه و حالات بعضى مسافرین بود.
در ایـن هـنـگـام آثار طلوع فجر ظاهر شد.
فرمود: این چراغى كه در مقابل مشاهده مى كنى منزل حـاجـیـان و رفقاى شما است .
اسم صاحب قهوه خانه را هم فرمود و ادامه داد كه نزدیك قهوه خانه آبـى اسـت دست و پایت را بشوى و جامه ات را از تن بیرون آور و نمازت را بخوان همین جا باش تا همراهانت را ببینى .
پیاده شدم و دست بر زانوهایم گرفتم , تا ببینم آثار خستگى و جراحت باقى است وحالم بهتر شده كـه در ایـن حـال از سـوار غافل ماندم...
وقتى متوجه او شدم , اثرى از اوندیدم.
به قهوه خانه آمدم و صاحب آن را به اسم صدا كردم.

آن مرد تعجب كرد! مـن شرح جریان را براى او گفتم .
او متاثر شد و بسیار گریه كرد و خدمتهاى زیادى نسبت به من انـجام داد.
وقتى جامه ام را بیرون آوردم , خون بسیارى داشت , اما زخمى باقى نمانده بود فقط در جاى آنها پوست سفیدى مثل زخم خوب شده , مانده بود.
عـصـر فـردا, كاروان حجاج به آن جا رسید.
همین كه همراهان مرا دیدند, از زنده بودن من بسیار تـعجب كردند و گفتند: ما همه یقین كردیم كه در این بیابانها مانده اى و به دست عربهاى بدوى كشته شده اى .
در این هنگام قهوه چى , داستان آمدن مرا براى ایشان نقل كرد.
وقتى آنها قصه رسیدنم را شنیدند, توجه شان به حضرت بقیة اللّه روحى فداه زیاد شد